قلب گل ( حتما به طور کامل خونده بشه/ مهم ترین نوشته ی وبلاگ تا به حالا)
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:41
سلام ؛ بازدید کننده های خوب و محترم صفحه ی قلب گل ؛ازتون میخوام بیاین با هم تو این روزهایی که به عید نوروز نزدیک میشیم ، به یاد کسانی که در نزدیکی ما هستند و کلی کلی دلهاشون غصه داره هم باشیم . به فکر اون پدری باشیم که دنبال کمی پول میدوئه ؛ فقط برای اینکه یه جفت کتونی نو برای پسرش و یه جفت کفش پاپی...
چهلمین نوشته
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:41
آدم ها میشنون ... اما فقط چیز هایی رو که میخوان ...چرا ؟ هر چیزی رو که درکش و عمل کردن بهش آسون باشه ، می شنون و دوست دارن که بشنون. اما اگر نتونن بهش عمل کنن ، مثل آدم های گیج خودشون رو گول می زنن و میرن تو جاده خاکی. امان از دست این آدم ها ! ... اما گاهی اوقات هم برعکس میشه ... گاهی آدم ها مجبور م...
شهید حجت الله رحیمی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:41
زندگینامه ی شهید رحیمی:xa0 تولد : ۱۳۶۸/۱۲/۲۴ - باغملک شهادت : ۱۳۹۰/۱۲/۱۸ - پرپر شده راهیان نور شهید حجت الله رحیمی در تاریخ ۱۳۶۸/۱۲/۲۴ در شهر باغملک دیده به جهان گشود و درسال ۱۳۷۹ یعنی در سن ۱۱ سالگی به عضویت پایگاه مقاومت بسیج مسجد سیدالشهدا باغملک درآمد و فعالیت مذهبی خود را بعنوان موذن ومکبر در ا...
چهل و یکمین نوشته
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:41
تو زندگی هر آدمی ، هزاران روز وجود داره . روزها و شب هایی که ممکنه تو هر کدوم ، هزاران اتفاق رخ بده .هزاران اتفاق ، با هزاران احساس و قصه... اما چه شبی بشه شب هزار و یکم ... شب به یاد آوردن قصه هایی که خودمون نوشتیم . شبی که دل های همه ، هوای بخشیده شدن میکنن . و نهایتا ، تا روشنایی روز ، با تاریکی ...
چهل و دومین نوشته
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:41
گاهی اوقات زندگی آدم ها خیلی خیلی سخت میشه . اونقدر سخت ؛ که اگر هممممه ی دنیا هم جمع بشن ، نمیتونن هیچ کمکی کنن .البته همه همه همه شون به جز یک نفر . یه نفری که از همه ی دنیا جدا باشه ... اصلا دنیایی نباشه . آسمونی باشه . یکی که صاحب خود آدم باشه . صاحب روح و جانش ... تا بفهمه حرف دل رو ... تا بشنو...
سی و سومین نوشته
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 14:58
گاهی دستم به نوشتن نمیرود ... سخت است در مورد آدم ها نوشتن ... گاهی شعر هایم غمگین می شوند ... گاهی هم نوشته هایم مانند قالی مان در زیر آفتاب رنگشان می پرد ... اما گاهی شاد شاد شادم ... آن زمانیکه نوشتنم ناب باشد . و بدون هیچ تلاشی برای ادامه دادن ، از قلب و ذهنم بتراود . کاش آدم ها هم لحظه هایشان ر...
سی و چهارمین نوشته
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 14:58
آدم ها گاهی حقیقت هایی رو کشف میکنن که نمیتونن با واقعیت های زندگیشون تطبیقش بدن...xa0 خوب اینجور وقت ها یه ذره سخت میشه؛ چون همه ی باور هاشون مثل یه دیوار ،با سنگی که نتیجه ی یه ذره تفکره ویران میشه. اون وقته که میگردن به دنبال استدلالی که توجیه کنه این تناقض ها رو!!!xa0 اما معمولأ آدم ها به نتیجه ...
سی و دومین نوشته
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 3:04
آدم ها خیلی خودخواهن... نشون میدن که یه نفر دیگه رو دوست دارن ، اما هیچ وقت بهش نمیگن... دوست داشتنی که هیچ وقت گفته نشه ، چه قدرتی داره ؟ چرا آدم ها اینقدر به غرورشون فکر میکنن ؟ کاش کمی هم به قلبشون توجه کنن... کاش آدم ها قبل از اینکه فرصتشون تموم بشه ،به هم بگن که بدون وجود هم میتونن زندگی کنن ، ...
سی و یکمین نوشته
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 1:35
همه ی آدم ها یه روزی متولد شدن ... تاریخ این تولد مهمه . ولی نه خیلی زیاد . چیزی که مهمه ، سال ها و حتی ثانیه هایی هست که از اون روز میگذره ... و چیزی که خیلی خیلی خیلی مهمه اینه : " اون آدم ، امروزش ، چه فرقی با روزهای قبلش کرده ؟ " اصلا ؛ حالا که خدا بهش لطف کرده و این همه سال بهش فرصت زندگی کردن ...
سیمین نوشته
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 1:13
همه ی آدما به معجزه اعتقاد دارن ... اون هایی هم که ندارن ، احتمالا نمیدونستن باید روی کدوم اتفاق خوب زندگیشون اسم "معجزه" بذارن ... اما لحظه های آدما پر از همین معجزه هاست ... معجزه ی تنفس ... تماشای سپیده ... امنیت زیبای پرواز ... لمس گرمای خورشید... ... شاید هم عمق معجزه ، گم شدن یه آدم ، تو رویاه...
بیست و نهمین نوشته
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:43
آدما باید بدونن غیر ممکنه برای کسی مهم نباشن ... باید بدونن حتی اگر آدم دیگه ای نباشه که براشون دل بسوزونه ، باز هم یه خدای خیلی خیلی خیلی بزرگ و بخشنده هست که اون ها رو نگاه میکنه ... نگاهشون میکنه و مراقبشونه ... کاش آدما می خواستن تا حکمت خدا رو تو کوچکترین لحظه هاشون ببینن ... حتی گاهی تو لحظه ه...
بیست و ششمین نوشته
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 14:28
فکر هایم درهم و بر هم است ... انگار ماشین ها در خیالم هم دست از بوق زدن نمیکشند ... سر به آسمان بلند می کنم و در دل ، نام پاک خدایم را میخوانم ... و اورا گواه لحظه هایم میکنم ... ماشین ها خاموش میشوند ... و دوباره صدای بال پروانه مهمان خیال من میشود ... و این بار ، خیالم روی کاغذم می نشیند ... " هدی...
بیست و هفتمین نوشته
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 14:28
تمام لحظه هایم زیر آفتاب تابستان ، به آسمان رفتند ...ابر شدند انگار ...و باز تنها قرارمان شد همان پاییز بی قرار ...قرارمان شد من بی تاب شومxa0 ...و لحظه هایم بارانی ... نزد من بازگردند ... xa0 پی نوشت : * عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد یا برآید چیست فرمان شما ... ( حافظ )
قلب گل
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 14:28
عشق سیبی ست که دوران تکامل دارد اتفاقیست که وقتش برسد می افتد ....
بیست و پنجمین نوشته
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 18:48
عاشق لحظه هایی هستم که آدم ها با هم پیمان می بندند ... عاشق پیمان های پاکشان ... عاشق نیت هایشان ... عاشق لحظه هایی که خداوند را شاهد میگیرند و عهدهای آسمانی می بندند ... و آنگاه فرشته ها هم حسادت میکنند به پاکی این پیمان ها ...
بیست و دومین نوشته
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 5:27
آدم های بیچاره ... همش باید بترسن ... چقدر باید آدمها بدون امید زندگی کنن ؟؟؟ کاش آدم ها میتونستن درد هم دیگه رو درک کنن ... کاش آدم ها یاد میگرفتن اگر دردی دارن ، فقط اونو به خدا بگن ... کاش اگر کسی نتونست معنی بازی نگاهشونو بفهمه ، میتونستن لااقل جلوی اشک هاشون رو بگیرن تا اینقدر تحقیر نشن ... بسه...
بیست و سومین نوشته
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 5:27
کاش آدم ها به حرفهایی که میزدن ایمان داشتن ... اون وقت شاید دیگه فراموشی نمیگرفتن ... فراموشی خیلی بده ... خیلی بده که آدم یادش بره رویاهاش رو ... اگر آدم ها رویاهاشون رو یادشون بره ، سخت میتونن خودشون رو بشناسن ... اونوقته که دیگه با خودشون اونقدر غریبه میشن که ... آهای آدم ها ...... پس کوشین ؟؟؟ ب...
fdsj ,
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 5:27
بیست و چهارمین نوشته
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 5:27
فکر کنید که یه روز صبح ، از خواب بیدار می شید و میبینید که به جز شما هیچ کس توی خونه نیست ... ناراحت میشید ... احتمالا کمی هم عصبانی و نهایتا شروع میکنید با تک تکشون تماس گرفتن ... ولی هیچ کس جوابتون رو نمیده ... حالا شاید متوجه شین که بی خبر بودن چه دردیه ... کاش آدم ها یاد بگیرن که همدیگه رو بی خب...
بیست و یکمین نوشته
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 5:20
دل آدم ها که از سنگ نیست ؟ هست ؟ آدم ها میتونن منتظر باشن ... نمیتونن ؟ بله ؛ میدونم ... می تونن . اما یه وقت هایی انتظار خیلی سخت میشه ... اونقدر که گاهی می ترسن مبادا بلایی سرشون بیاره این همه چشم انتظاری ... خدایا کمک کن ... به همه مون ...